|
خط خوری | ||
|
سرگیجه های بی حساب و کتاب من/
هر وقت تو پریشان تری
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 18:26 ] [ رها آندرلاین هفت ]
خدایا/
اگه این پرده هه بره کنار/
خودتُ و منُ/
چی دیدی/
یهو دیدی شاخ به شاخیم/
اصلا یک وضعی.../
پانوشت: من فقط توی این وضعیت بیشتر هوایی ات میشوم.
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 23:33 ] [ رها آندرلاین هفت ]
شوخی می کنم با خودم/
با تو هم/
با تو اَم/
اگر دلتنگت نمی شدم/
کی مشکلی به این سادگی-
می توانست/
از پا درم بیآورد/
گاهی که شوخی می کنم با تو/
دلگیر نشو/
دلگیر نشو/
از این شین و واو و خ و یایی که از زبانم سر می زند/
من فقط -عاشقانه- حرف زدن نمی دانم!/
پانوشت: برای روزهای قبل از این، که نبودی و روزهای بعدی که نمی توانم کنارت باشم، و برای تمام حرف هایی که نزدیم.
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 18:5 ] [ رها آندرلاین هفت ]
می دانید چی مرا بیشتر می سوزاند از کل حادثه ی عاشورا؟ این سه بیت:
عاقبت بی کس و تنها ماندم اندر این دشت بلا جا ماندم همه رفتند و من غمزده باز خسته در مهبت دنیا ماندم پدرم رفت خدایا به کجا پدرم رفت خدایا به کجا پدرم رفت خدایا به کجا که من آواره در این جا ماندم پانوشت1: درد یعنی مرد باشی و با غیرت اما از شدت بیماری هیچ کاری از دستت بر نیاید، آن هم وقتی خواهرانت از کسانی سیلی بخورند که ساعاتی پیش پدرت و برادرانت را کشتند! پانوشت2: همه ی تلاشی که برای رسیدن به مراسم عزاداری امام حسین علیه السلام دارم به خاطر همین مسئله است. [ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 0:14 ] [ رها آندرلاین هفت ]
پانوشت: «چرخ بر هم زنم اَر غیر مرادم گردد» پس نوشت: عزیزم من تا این حد قابلیت کلّه خری دارما! بعد نگی نگفتی... [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 13:58 ] [ رها آندرلاین هفت ]
ما یک استاد داریم در حد لالیگا، به دنیا که آمده اسمش را گذاشته اند: مسلم! اصلا استاد بدی نیست اصلا نمی زند زیر حرف هاش اصلا استاد شلخته ای نیست در درس دادن و کارکردن و ژوژمان گرفتن اصلا همه دانشجوها دوستش دارند اصلا یک وضعی [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 17:15 ] [ رها آندرلاین هفت ]
آقای ایکس راننده سرویس خصوصی ماست. ما چهار نفریم. من، مریم، زینب، الهه. هر وقت کلاس داشته باشیم الهه هماهنگ میکند که هر کداممان سر نزدیکترین خیابان به منزلمان بایستیم تا آقای راننده بیاید دنبالمان. از آنجایی که ما در یک محله درب و داغان اسکان گزیده ایم، کمتر راننده ای حاضر به ریسک است که با ماشینش به کوچه های ما بیاید(شهرداره داریم؟ خب پاشو بیا کوچه هامونُ درس کن)، اما راننده خوب ما، هر وقت دیر کنم به کوچه ما می آید و عمل پیاده تا سر خیابان رفتن را برای من آسان می نمایند. سالها پیش که شاید آقای راننده ما هنوز در خانواده شان به دنیا نیامده بود، پدر گرانقدرشان با پدربزرگ گرانقدرشان می زنند به تریپ هم و آقای پدربزرگ هم اسباب زندگی خانواده پسرش(پدر آقای راننده) را با بی رحمی تمام میریزد اندر کوچه(یک تراژدی محض) و و و اما پدربزرگ گرانقدر ما اسباب را جمع آوری میکند و دو کبوتر عاشق(پدر و مادر آقای راننده) را پناه می دهد تا آبها از آسیاب بیفتد(اینها را آقای راننده برای من گفت) پانوشت1: این بلایی که پدربزرگ گرانقدر آقای راننده سر پدر و مادر آقای راننده آورد، پدربزرگ گرانقدر ما نیز سر پدر و مادر ما آورد. بله! همان پدربزرگ گرانقدر و پناه دهنده ی ما بعد از بیرون کردن پسر و عروسش از خانه خود، حتی خانه شان را هم به قیمت ناچیز فروخت تا حق پدری را حسابی بجای آورده باشد(من از قول پدرم اینها را نوشتم: پدرم میگوید از آنجایی که ما آمادگی این رفتار را نداشتیم و خانه مان آماده نبود و حتی برای ساختنش پول هم نداشتیم، تصمیم گرفتیم خودمان(ینی خودش و مامان) مهندس و پیمانکار و کارگر و برق کش و لوله کش و اینها باشیم. خانه مان را تا جایی رساندیم که قابل زیستن باشد اما یک سهل انگاری! چی؟ سند زمین به نام پدربزرگ بود و غیره) پانوشت2: آدم ها واقعا موجودات جالبی هستند. مثلا همین پدر و مادر آقای راننده که خوبی پدربزرگم را هنوز به یاد دارند و برای بچه هایشان تعریف میکنند تا ما هم از این خیرات بی نسیب نمانیم و مادرم که میگوید خیلی بدی ها را بخشیده ام و پدر که فقط خاطرات بد را برایمان می گوید و بعدش از بخشش حرفی نمیزند! پانوشت3: خیلی ضد حال است که سرای زرنگار آدم را پدربزرگ آدم به باد دهد اما آن نام نیکو را بسی گرامی میداریم. زنده باد... [ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 ] [ 16:17 ] [ رها آندرلاین هفت ]
چند سال گذشته است
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 0:8 ] [ رها آندرلاین هفت ]
چقدر برایم غیر قابل لمسی!
[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 21:46 ] [ رها آندرلاین هفت ]
خوشحالم که بعضی ها من را به عنوان منبع جواب خیلی از سوالهایشان قبول دارند. این باعث می شود بعضی سوالهایشان را تا جایی پیگیری کنم که، نهایتش می تواند رسیدن به یکی از اهداف یا علایقم باشد. پانوشت1: همین الان ریحانه با من تماس گرفت و پرسید: کانگورو به انگلیسی چه می شود؟ من الان دارم درباره ی کانگوروها مطلب می خوانم و دوست دارم یک بار بروم استرالیا. پانوشت2: خدایا تو که میدانی من چقدر ثروت را دوست دارم. تمام ثانیه هایم را لبریز از این نعمت بزرگ بگردان و لذت استفاده از ثروت معنوی را به هم کیشانم بچشان. الهی آمین! [ سه شنبه دهم آبان 1390 ] [ 18:19 ] [ رها آندرلاین هفت ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||